تبليغاتX
هرمــس
هرمس یعنی بخوان ، بخوان به نام من ؛ تا فراموشت شود هرآنچه می کشیدی حتی نفست .. .

+ نوشته شده در  شنبه 30 مهر1390ساعت 7:8 PM  توسط هرمـس   | 


خوب بهترین من ،

تولدت مبارک ..



31 اردی بهشت ، زادروز فرزند خلف آواز ایران ، شاهزاده همایونی ام ؛ همایون شجریان .

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 7:33 PM  توسط هرمـس   | 

یادم می آید آن زمان که بچه بودم دوستی داشتم نامش فرشید بود . یعنی فرشید دوست همه ما چند کودکی بود که با هم همسایه بودیم . از آن موقع ها من با حافظه هوق العاده ضعیفم بیشتر شش و هفت سالگی ام را به یاد دارم اما شک ندارم که فرشید حتی به دنیا آمدن ما را هم به یاد داشت ، چون آن وقت ها نمیدانم اما حداقل بیست ساله بود . و از همه جالبتر این بود که با کلی بچه سر و کله می زد و بازی می کرد و هوایمان را داشت . روزهای سرد زمستان و روزهای داغ تابستان همیشه مهمان همان بستنی توپی های گردی بودیم که درش مثل یک کلاه بود و عکس صورتی رنگی داشت ، مهمان جیب فرشید . فرشید خیلی مهربان بود ، پدرم می گفت او که اینقدر شما را دوست دارد صدایش کنید " آقا فرشید " . و بعدها هم شد آقا فرشید . همیشه نگاتیو دوربینش پر بود و از ما عکس می گرفت . در سرما و گرما ، برایمان داستان می گفت ، تو گویی هزار و یک شب . لی لی های عجیب و غریبی میکشید ، گاهی لی لی هایش اینقدر باریک بود که حتی پاهای کوچک من هم نمیتوانست در عرضش قرر بگیرد ، گرد میشد ، می پیچید و کلی هم عکس های جو و واجور داشت . ما را می نشاند روی چرخ و فلک و اینقدر میچرخاند که همگی مثل کارتون ها وقتی پایین می آمدیم بلای سرمان پر ز علامت سوال می شد . اما ما ، من و امیر ، ما را بیشتر از بقیه دوست داشت . فرشید مهمترین دلیل کودکی زیبا و خوش رنگ ما بود . یک مرد که حالا از نبودنش ده سالی بیشتر هست که می گذرد . داداش محسنم - پسرخالم - یک بار میگفت حوالی میدان پونک همدیگر را دیده بودند . آن موقع ها محسن همیشه - بیشتر اوقات - خانه ما بود . چون بیشتر خوش میگذشت . اما حکایت همه این سال ها و آن شیرینی های کودکانه در همه این سال ها برایم تنها تصویرهایی بود که نقاشش فرشید بود . به قول امیر فرشید مرد ستبر کودکی های ما بود .

قصه می آید تا همین چند روز پیش ، همین چند روز پیش که بعد از بیشتر از ده سال همان دوست قدیمی و خندانمان را پیدا کردیم . با هزار دلتنگی برای همه روزهای گذشته و چرای اینکه برنمی گردند و شادی آن همه خاطره و روزهای آفتابی . با هزار شوق باز دیدن قدیمی ترین دوستی که تا به حال داشتیم . خاطره آن درخت توت پشت دیوار خانه وقتی که از آن بالا میرفتم و برایشان توت می چیدم ، اردک های سارا که دنبالشان می کردیم ، حبیبی که همیشه اذیتم می کرد و نمیگذاشت برای رسیدن به خانه خودمان از کویشان بگذرم و من هم همیشه گریان میرفتم به دنبال فرشید تا بیاید و حبیب را دعوا کند تا بگذارد من رد شوم . وقتی انگشتهای کوچک زخم شده ام را می مالید تا دردش کم شود وقتی زمین می خوردم ، وقتی پایش شکسته بود و مادر امین کیک پخت و ما همگی رفتیم به دیدارش ، روی گچ پایش یادگاری نوشتیم و گریه میکردیم که حالا که او نیست چه کسی برایمان لی لی بکشد ، ازمان عکس بگیرد ، روی تاب بنشینیم و هلمان دهد و بعد هم کلی آب بازی کنیم .. حالا دوباره آن لبخند گرم مهمان دل ماست .

هم گلستان خیالم ز تو پر نقش و نگار                 هم مشام دلم از زلف سمن سای تو خوش

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 6:17 PM  توسط هرمـس   | 

اینجا ، در اتاق ، پنجره ای هست که وقتی بازش میکنم انگار تمام کوچه مال من است . اینجا در اتاق دائم یا عود سرخس روشن است ، یا بوی میخکهای خیس معطرش میکند . اینجا میان این همه کتاب و کاغذ جهانی مال من است . اینجا میان همه دلتنگی ها و دل آزردگی ها بازهم آسمان آبی ست هرچند کمی ابری ، درختانش سبزند و باد می وزد . هنوز صدای گنجشک های آن چنار بلند می آید ، اینجا بهاری ست از روشنی .

 نمیدانم حکایت این روز و روزها چرا اینطور نوشته میشود . گاهی که نشسته ای کنج دیواری هرکسی می آید و به نشان این که تو را می فهمد حرفی می زند که بگذرد ؛ اما فقط بگذرد . من هم میگذرم .. گاهی هم از سر هزار شوق و خوشحالی و روشن دلی کسی باورت نمی کند . گاهی تنها دنبال یک گوش برای حرف زدن و گاهی خسته از حرف های تکراری . دریغ از اینکه نمیدانی هیچ چیز تکراری وجود ندارد . اما به هر حال الان خیلی خوشحالم . خیلی خیلی زیاد ، خیلی اتفاق های خوبی دارند می افتند ؛ اینقدر خوب که دوست دارم میان دره ای بایستم و فقط فریاد بکشم ، ازاینکه خوشحالم و بگویم شکرت خدایا . از اینکه همیشه سختی و ناراحتی هست اما شیرینی این روزهای خوب و زیبا کام هرکسی را شیرین می کند .

به همان اندازه ای که حس میکردم به اندازه روزهای بودنم خسته ام ، خوشحالم . به اندازه حرفهای خنده دار امیر ، زیبایی چشم های مارال ، لبخند های دی دخت ، چشمان سبز رنگ مادرم و دست های چین خورده پدر ، به اندازه طنین قهقه های مهدیاری و شیطنت های آریا و نقاشی های محمدمهدی ، به روشنی دوران بچگی هایمان ، به سبزی برگ های پنلوپه و گلهای گلخانه ، به رنگ لاله هایی که در باغچه کاشته ایم .. به حس و حال عجیب ایوان طلا ، به بزرگی و برکت این روزهای عجیب ..

گفتم هوای میکده غم میبرد ز دل        گفتا خوش آنکسان که دلی شادمان کنند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1391ساعت 3:17 PM  توسط هرمـس   | 


قطار می رود 

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام 

و هم چنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام ..


"مرحوم قیصر "


+ نوشته شده در  پنجشنبه 31 فروردین1391ساعت 11:14 AM  توسط هرمـس   |